هر روز صبح که بیدار می شدم بی توجه به تغییر سلو لهای بدنم ، ذهنم وفکرم به دنبال روزمرگی هایم می رفتم . تا روزی تلاقی دیدار دوستی قدیمی مرا به خود آورد - " چقدر تغییر کرده ای !" - " چه تغییری ؟..." اصلا" به یاد نمی آوردم که در ذهن او چگونه بودم شاید بهتر شده ام ، شاید بدتر ، شاید ژرف تر ، شاید آرام تر ، شاید محتاط تر ، شاید....مدتی است به این فکر هستم که چنین جمله ای که همه ما بارها و بارها از دیگران می شنویم چه معنائی می دهد پیش رفته ام یا پس ؟بهر حال سوالم از طرف دوستم بی پاسخ ماند ، اما اثری در من گذاشت و اکنون هر روز صبح که بیدار می شوم ذهنم درگیر می شود : امروز آیا چقدر با دیروز متفاوتم؟؟؟
Friday, February 29, 2008
سفر در یک صبح زمستانی آغاز شد. ساعت پنج صبح. تاریکی هوا دلنشین بود. ماشین را با گرمای وجودمان گرم کردیم و به راه افتادیم، بودن در کنار بابک در آن صبح شب هنگام آرامشی برایم بود. به جاده که رسیدیم کوه بود و برف، نه برف بود و کوه و سایه روشن درختان خشک که از میان برفها چون سیاه قلمی کوه و برفش را سایه زده بود. و سگها این وفاداران زیبا با چشمانی معصوم به دنبال غذا به جاده رو آورده بودندو آرام و خسته روی برفهای کنار جاده با نگاهی ناامید به انتظار چیزی بودند تا شکمهای گرسنهشان را سیر کنند. اما تنها جیرهشان از عبور سریع ماشینها لرزش باد در میان موهای زیبایشان بود. و کلاردشت و کوی یخ زده پلهلم چال که انتهایش باغ زیبای برفی و یک شومینه داغ هیزمی ما را به ضیافت تماشایش میبرد. قندیلهای بلورین آویزان شده از شیروانی چونان میلههای شیشهای بودند که میشد از لابلایشان چشمانداز خانههای مه گرفته روی تپه را دید. قشنگی جاده بازگشت آبشار یخ زدهای بود که همیشه وقتی در تابستان از کنارش رد میشدیم ریزش قطرههای آب چون پردهای حریر بود که میشد پشت آن پنهان شد و اینک قندیلها قطراتی بودند که در حسرت بوسه زمین مانده و زمان در لحظهای متوقف شده بود، همان گونه که پس از سالها، شنیدن نوای زیبای "سر اومد زمستون" زمان را برای من متوقف کرد، و یاد جنگلهای دور آرامشی بی بدیل را برایم به ارمغان آورد.
نوشته اي روبروي پاهايش ، جوان چمباتمه نشسته سر در ميان زانوان. صداي پائي نزديك شد ايستاد ، خم شد واسكناس مچاله اش را برروي كاغذ انداخت .جوان سر بلند كرد. صورت ماسك زده اي را ديدبا چشمان بي رمق. صداي پا دور شد و صدائي اوج گرفت كه ناسزا مي گفت به بلند پوشاني كه از روبرو مي آمدند آميخته خشم و صدا مي خواست چيزي به آنها بگويد. اما عبث بود ، زبانش توان گفتن نداشت ، برگشت با ترديد به پشت سرش نگاه كرد ، دستانش در هوا چيزي ميگفت .مرد جواني كه آنجا ايستاده بود سرش را تكان دادو گفت مي دانم ، مي دانم. بلند پوشان پا به فرار گذاشته بودند چون آنها نيز مي دانستند چه بود معناي آن صداي نا صدا !