Sunday, April 13, 2008

off

بی خبر از گذر روزها
در می نوردیم کوچه های زندگی را
و هرروز خوشحال
به ساعت چهار نزدیک می شویم
به خانه می رویم
و ساعت های آف را سپری می کنیم

یک روز آفتابی

خورشید را گم کرده ام
گرمای وجودش را
و بیهوده می گردم
در سرمای بیکران قطب
و
به وسعت این نقشه جغرافیایی دلم می گیرد

Monday, April 7, 2008

Sunday, March 2, 2008

هر روز صبح که بیدار می شدم بی توجه به تغییر سلو لهای بدنم ، ذهنم وفکرم به دنبال روزمرگی هایم می رفتم .
تا روزی تلاقی دیدار دوستی قدیمی مرا به خود آورد
- " چقدر تغییر کرده ای !"
- " چه تغییری ؟..."
اصلا" به یاد نمی آوردم که در ذهن او چگونه بودم
شاید بهتر شده ام ، شاید بدتر ، شاید ژرف تر ، شاید آرام تر ، شاید محتاط تر ، شاید....مدتی است به این فکر هستم که چنین جمله ای که همه ما بارها و بارها از دیگران می شنویم چه معنائی می دهد پیش رفته ام یا پس ؟بهر حال سوالم از طرف دوستم بی پاسخ ماند ، اما اثری در من گذاشت و اکنون هر روز صبح که بیدار می شوم ذهنم درگیر می شود : امروز آیا چقدر با دیروز متفاوتم؟؟؟

Friday, February 29, 2008

سفر در یک صبح زمستانی آغاز شد. ساعت پنج صبح. تاریکی هوا دلنشین بود. ماشین را با گرمای وجودمان گرم کردیم و به راه افتادیم، بودن در کنار بابک در آن صبح شب هنگام آرامشی برایم بود.
به جاده که رسیدیم کوه بود و برف، نه برف بود و کوه و سایه روشن درختان خشک که از میان برف­ها چون سیاه قلمی کوه و برفش را سایه زده بود.
و سگ­ها این وفاداران زیبا با چشمانی معصوم به دنبال غذا به جاده رو آورده بودندو آرام و خسته روی برف­های کنار جاده با نگاهی ناامید به انتظار چیزی بودند تا شکم­های گرسنه­شان را سیر کنند. اما تنها جیره­شان از عبور سریع ماشین­ها لرزش باد در میان موهای زیبایشان بود.
و کلاردشت و کوی یخ زده پلهلم چال که انتهایش باغ زیبای برفی و یک شومینه داغ هیزمی ما را به ضیافت تماشایش می­برد.
قندیل­های بلورین آویزان شده از شیروانی چونان میله­های شیشه­ای بودند که می­شد از لابلایشان چشم­انداز خانه­های مه گرفته روی تپه را دید. قشنگی جاده بازگشت آبشار یخ زده­ای بود که همیشه وقتی در تابستان از کنارش رد می­شدیم ریزش قطره­های آب چون پرده­ای حریر بود که می­شد پشت آن پنهان شد و اینک قندیل­ها قطراتی بودند که در حسرت بوسه زمین مانده و زمان در لحظه­ای متوقف شده بود، همان گونه که پس از سال­ها، شنیدن نوای زیبای "سر اومد زمستون" زمان را برای من متوقف کرد، و یاد جنگل­های دور آرامشی بی بدیل را برایم به ارمغان آورد.

Monday, January 28, 2008

Thursday, December 20, 2007

تصوير

نوشته اي روبروي پاهايش ، جوان چمباتمه نشسته سر در ميان زانوان.
صداي پائي نزديك شد ايستاد ، خم شد واسكناس مچاله اش را برروي كاغذ انداخت .جوان سر بلند كرد. صورت ماسك زده اي را ديدبا چشمان بي رمق. صداي پا دور شد و صدائي اوج گرفت كه ناسزا مي گفت به بلند پوشاني كه از روبرو مي آمدند آميخته خشم و صدا مي خواست چيزي به آنها بگويد. اما عبث بود ، زبانش توان گفتن نداشت ، برگشت با ترديد به پشت سرش نگاه كرد ، دستانش در هوا چيزي ميگفت .مرد جواني كه آنجا ايستاده بود سرش را تكان دادو گفت مي دانم ، مي دانم.
بلند پوشان پا به فرار گذاشته بودند چون آنها نيز مي دانستند چه بود معناي آن صداي نا صدا
!