Friday, February 29, 2008

سفر در یک صبح زمستانی آغاز شد. ساعت پنج صبح. تاریکی هوا دلنشین بود. ماشین را با گرمای وجودمان گرم کردیم و به راه افتادیم، بودن در کنار بابک در آن صبح شب هنگام آرامشی برایم بود.
به جاده که رسیدیم کوه بود و برف، نه برف بود و کوه و سایه روشن درختان خشک که از میان برف­ها چون سیاه قلمی کوه و برفش را سایه زده بود.
و سگ­ها این وفاداران زیبا با چشمانی معصوم به دنبال غذا به جاده رو آورده بودندو آرام و خسته روی برف­های کنار جاده با نگاهی ناامید به انتظار چیزی بودند تا شکم­های گرسنه­شان را سیر کنند. اما تنها جیره­شان از عبور سریع ماشین­ها لرزش باد در میان موهای زیبایشان بود.
و کلاردشت و کوی یخ زده پلهلم چال که انتهایش باغ زیبای برفی و یک شومینه داغ هیزمی ما را به ضیافت تماشایش می­برد.
قندیل­های بلورین آویزان شده از شیروانی چونان میله­های شیشه­ای بودند که می­شد از لابلایشان چشم­انداز خانه­های مه گرفته روی تپه را دید. قشنگی جاده بازگشت آبشار یخ زده­ای بود که همیشه وقتی در تابستان از کنارش رد می­شدیم ریزش قطره­های آب چون پرده­ای حریر بود که می­شد پشت آن پنهان شد و اینک قندیل­ها قطراتی بودند که در حسرت بوسه زمین مانده و زمان در لحظه­ای متوقف شده بود، همان گونه که پس از سال­ها، شنیدن نوای زیبای "سر اومد زمستون" زمان را برای من متوقف کرد، و یاد جنگل­های دور آرامشی بی بدیل را برایم به ارمغان آورد.

Monday, January 28, 2008

Thursday, December 20, 2007

تصوير

نوشته اي روبروي پاهايش ، جوان چمباتمه نشسته سر در ميان زانوان.
صداي پائي نزديك شد ايستاد ، خم شد واسكناس مچاله اش را برروي كاغذ انداخت .جوان سر بلند كرد. صورت ماسك زده اي را ديدبا چشمان بي رمق. صداي پا دور شد و صدائي اوج گرفت كه ناسزا مي گفت به بلند پوشاني كه از روبرو مي آمدند آميخته خشم و صدا مي خواست چيزي به آنها بگويد. اما عبث بود ، زبانش توان گفتن نداشت ، برگشت با ترديد به پشت سرش نگاه كرد ، دستانش در هوا چيزي ميگفت .مرد جواني كه آنجا ايستاده بود سرش را تكان دادو گفت مي دانم ، مي دانم.
بلند پوشان پا به فرار گذاشته بودند چون آنها نيز مي دانستند چه بود معناي آن صداي نا صدا
!

Tuesday, November 20, 2007

پيانو2

وپنجره ها باز مي شدند به اتاق ها
و آواي كلارينت اميد كه مي پيچيد و پيچكهاي سبز حياط سبز و سبز تر مي شد و گل آفتابگردان عجيب باغ چه ي كوچك مان بلند و بلندتر
وپنجره ها باز مي شدند به يك قفس ، كه درش هميشه باز بود و طوطي سبزش در اتاق ها سرگردان... و آراكسياي سياه كه در يك شب سرد به خانه ما آمد و همانطور كه در حياط پرسه مي زد به دنبال دوچرخه ي من تا بي نهايت رفت و دور دورشد.
وپنجره ها راه داشت به شبهايي كه در خانه تنها مانديم و باصداي باز ماندن ناغافل شير حمام و كنسرت سوپرانوي شبانه ي گربه ها ي كوچه از خيال و ترس ،‌لذتي غريب و وهمي عجيب در دلمان رخنه كرد ويا هياهويي كه نيمه شب از حمله غولهاي سياه خانگي كه پنچره ها را سياه كرده بودند خواب از چشممان ربود و جنگ نيمه شب رابين هود بزرگ آغاز شد.....
اين گونه ،
سال ها و سال ها ، خنده و ترس و عشق به هم آميخت و بزرگمان كرد
وديگر روزها بود ، هر بار كه از آن كوچه ها مي گذشتم ، عابري بيش نبودم كه همه وجودش چشم مي شد شايد روزنه اي بيابد و نيم نگاهي پنهاني درون خانه بياندازد.....
و اما اكنون ....حصاري نبود ، ديگر حتي پنجره ها نبودند
خالي حياط خانه بود و پيچك سبزش و كارگراني كه آجرها را يك به يك فرو مي ريختند...و بعد ... و حالا ....
تنها گام برداشتن در جويبار ،‌مرجان ، ميدان بيست و شش يا بيست و هفت دلم را آرام مي كند و هر باركه چشم مي بندم آنچه را دوست دارم از آن نماي زيباي سربي تازه بنا شده به ياد آورم ، اين است :
ديوارهاي سفيد و پنجره هاي بي همتايش

Saturday, October 27, 2007

پيانو

در كدامين كوچه خود را جاي گذاشتم ؟جويبار؟ مرجان؟ چهل ؟ يا 26؟
كه با هر گذري مرا به سوي خود مي كشاند. و يا حتي از فاصله اي نه چندان دور وامي داردم چشم برگردانم و نگاهي هر چند كوتاه به كوچه ها بياندازم.و به ياد آورم پنجره هاي خانه شش ضلعي مان را كه هريك برايم دنيايي بودند....
اولين پنجره ، محل تصادف مادربزرگ و پيام ، به درخت ناروني باز مي شد كه خانه آرام پشت آن بود ، ودر آن فصلها رنگ مي گرفت
درخت نارون سبز ، زرد،سفيدو سبز
و پنجره بيست و هفت ، غوغاي هياهوي كودكان ، خانه مستانه و بهروز و كوچه اي كه از درخت نارون آغاز مي شد و با چمن هاي بيست و هفت تمام و ظهرهاي تابستان مسابقه فوتبال پيمان زير آفتاب داغ
جويبار چشم اندازي كه روزهاي مدرسه را به يادم آورد ،‌وقتي با آن روپوش خاكستري از انتهاي خيابان آمدم و صورتم سرخ شد و قلبم سرخ تر وقتي كه پسر خانه سبز آن سوي خيابان به من سلام داد و چه ساده بوي اولين عشق با گل سرخي عجين شد و به گلدان اتاق من آمد
و
پنجره واپسين
پنجره بيست و شش ،‌روزهاي برفي خانه سفيد پيرزن و پيرمردي كه تنها، بي هيچ فرزندي روزهاي جواني را پشت سرگذاشته بودندو پيمان و بهروز با پارويي درد ست بام شان را از برف پاك مي كردند
هراز گاهي ديدار پيرزن سرگرمي كوتاه من بودكه پس از مرگ شوهرش زير كرسي گرم مي نشست و قرآن ميخواندو من ساعتي كنارش مي نشستم و چروكهاي عميق چهره اش راموشكافانه با ترسي از آينده انديشه مي كردم
.

Sunday, October 21, 2007

آواز خل خلي ها

خل خلي ها وقتي آوازهاي مورد علاقه شان را مي خوانند ، آن قدر هيجان زده مي شوند كه اغلب زير دوچرخه يا كاميون مي روند ،‌از پنجره پايين مي افتند، چيزهايي كه توي جيبشان است گم مي كنند و گاهي حتي حساب روزها هم از دستشان در مي رود
وقتي يك خل خلي مي خواند ، دوست جون ها و بچه مثبت ها براي گوش كردن به آوازش جمع مي شوند . با اينكه درست دليل شعف او را نمي فهمند و كل اين جارو جنجال به نظرشان بي معني مي رسد . وسط آواز ، خل خلي دستهايش را باز مي كند . انگار خورشيد را در دست گرفته باشد يا انگار آسمان يك ظرف و خورشيد سر يك باپتيست باشد. اما براي بچه مثبت ها و دوست جون ها، آواز خل خلي سالومه ي برهنه ي در حال رقصيدن راتداعي مي كند . بادهان باز آنجا مي ايستند و از خودشان مي پرسند:آقاي كشيش چه خواهد گفت؟ مناسبات و عرف چه مي شود؟ اما چون خو.ش ذات اند در پايان براي خل خلي هورا مي كشند
خل خلي ناگهان جا مي خورد ، به اطراف نگاه مي كند و طفلكي خودش هم شروع مي كند به هورا كشيدن

Friday, October 19, 2007

زلال

چشمهایم را می بندم پلکهایم رابه روی هم می فشارم . اما نمی شود.
بازشان می کنم نوری که از پنجره به سقف افتاده چیز خوبی است برای زل زدن . شکل جاده ای ست نورانی محسور در تاریکی
جاده تمامی ندارد می رفتیم . با هم . نیمی تاریک و نیمی روشن ، پدر را جا گذاشتیم و رفتیم .
اسکله ای زیبا و اتومبیلی که اودر آن بود ، با یکی دیگر . با پدرش .دیدمش. از خوشحالی نمی دانستم چه باید بگویم .سالهایکباره رنگ گرفت
اولین کلامش راشنیدم : کجا بودی ؟و گفتم همین جا به یاد تو. اما تونبودی،گم شده بودی ،چه خوب شد برگشتی
جاده نورانی سقف در نور صبح گم شد محو شد
روزشد