Sunday, March 2, 2008

هر روز صبح که بیدار می شدم بی توجه به تغییر سلو لهای بدنم ، ذهنم وفکرم به دنبال روزمرگی هایم می رفتم .
تا روزی تلاقی دیدار دوستی قدیمی مرا به خود آورد
- " چقدر تغییر کرده ای !"
- " چه تغییری ؟..."
اصلا" به یاد نمی آوردم که در ذهن او چگونه بودم
شاید بهتر شده ام ، شاید بدتر ، شاید ژرف تر ، شاید آرام تر ، شاید محتاط تر ، شاید....مدتی است به این فکر هستم که چنین جمله ای که همه ما بارها و بارها از دیگران می شنویم چه معنائی می دهد پیش رفته ام یا پس ؟بهر حال سوالم از طرف دوستم بی پاسخ ماند ، اما اثری در من گذاشت و اکنون هر روز صبح که بیدار می شوم ذهنم درگیر می شود : امروز آیا چقدر با دیروز متفاوتم؟؟؟

Friday, February 29, 2008

سفر در یک صبح زمستانی آغاز شد. ساعت پنج صبح. تاریکی هوا دلنشین بود. ماشین را با گرمای وجودمان گرم کردیم و به راه افتادیم، بودن در کنار بابک در آن صبح شب هنگام آرامشی برایم بود.
به جاده که رسیدیم کوه بود و برف، نه برف بود و کوه و سایه روشن درختان خشک که از میان برف­ها چون سیاه قلمی کوه و برفش را سایه زده بود.
و سگ­ها این وفاداران زیبا با چشمانی معصوم به دنبال غذا به جاده رو آورده بودندو آرام و خسته روی برف­های کنار جاده با نگاهی ناامید به انتظار چیزی بودند تا شکم­های گرسنه­شان را سیر کنند. اما تنها جیره­شان از عبور سریع ماشین­ها لرزش باد در میان موهای زیبایشان بود.
و کلاردشت و کوی یخ زده پلهلم چال که انتهایش باغ زیبای برفی و یک شومینه داغ هیزمی ما را به ضیافت تماشایش می­برد.
قندیل­های بلورین آویزان شده از شیروانی چونان میله­های شیشه­ای بودند که می­شد از لابلایشان چشم­انداز خانه­های مه گرفته روی تپه را دید. قشنگی جاده بازگشت آبشار یخ زده­ای بود که همیشه وقتی در تابستان از کنارش رد می­شدیم ریزش قطره­های آب چون پرده­ای حریر بود که می­شد پشت آن پنهان شد و اینک قندیل­ها قطراتی بودند که در حسرت بوسه زمین مانده و زمان در لحظه­ای متوقف شده بود، همان گونه که پس از سال­ها، شنیدن نوای زیبای "سر اومد زمستون" زمان را برای من متوقف کرد، و یاد جنگل­های دور آرامشی بی بدیل را برایم به ارمغان آورد.

Monday, January 28, 2008

Thursday, December 20, 2007

تصوير

نوشته اي روبروي پاهايش ، جوان چمباتمه نشسته سر در ميان زانوان.
صداي پائي نزديك شد ايستاد ، خم شد واسكناس مچاله اش را برروي كاغذ انداخت .جوان سر بلند كرد. صورت ماسك زده اي را ديدبا چشمان بي رمق. صداي پا دور شد و صدائي اوج گرفت كه ناسزا مي گفت به بلند پوشاني كه از روبرو مي آمدند آميخته خشم و صدا مي خواست چيزي به آنها بگويد. اما عبث بود ، زبانش توان گفتن نداشت ، برگشت با ترديد به پشت سرش نگاه كرد ، دستانش در هوا چيزي ميگفت .مرد جواني كه آنجا ايستاده بود سرش را تكان دادو گفت مي دانم ، مي دانم.
بلند پوشان پا به فرار گذاشته بودند چون آنها نيز مي دانستند چه بود معناي آن صداي نا صدا
!

Tuesday, November 20, 2007

پيانو2

وپنجره ها باز مي شدند به اتاق ها
و آواي كلارينت اميد كه مي پيچيد و پيچكهاي سبز حياط سبز و سبز تر مي شد و گل آفتابگردان عجيب باغ چه ي كوچك مان بلند و بلندتر
وپنجره ها باز مي شدند به يك قفس ، كه درش هميشه باز بود و طوطي سبزش در اتاق ها سرگردان... و آراكسياي سياه كه در يك شب سرد به خانه ما آمد و همانطور كه در حياط پرسه مي زد به دنبال دوچرخه ي من تا بي نهايت رفت و دور دورشد.
وپنجره ها راه داشت به شبهايي كه در خانه تنها مانديم و باصداي باز ماندن ناغافل شير حمام و كنسرت سوپرانوي شبانه ي گربه ها ي كوچه از خيال و ترس ،‌لذتي غريب و وهمي عجيب در دلمان رخنه كرد ويا هياهويي كه نيمه شب از حمله غولهاي سياه خانگي كه پنچره ها را سياه كرده بودند خواب از چشممان ربود و جنگ نيمه شب رابين هود بزرگ آغاز شد.....
اين گونه ،
سال ها و سال ها ، خنده و ترس و عشق به هم آميخت و بزرگمان كرد
وديگر روزها بود ، هر بار كه از آن كوچه ها مي گذشتم ، عابري بيش نبودم كه همه وجودش چشم مي شد شايد روزنه اي بيابد و نيم نگاهي پنهاني درون خانه بياندازد.....
و اما اكنون ....حصاري نبود ، ديگر حتي پنجره ها نبودند
خالي حياط خانه بود و پيچك سبزش و كارگراني كه آجرها را يك به يك فرو مي ريختند...و بعد ... و حالا ....
تنها گام برداشتن در جويبار ،‌مرجان ، ميدان بيست و شش يا بيست و هفت دلم را آرام مي كند و هر باركه چشم مي بندم آنچه را دوست دارم از آن نماي زيباي سربي تازه بنا شده به ياد آورم ، اين است :
ديوارهاي سفيد و پنجره هاي بي همتايش

Saturday, October 27, 2007

پيانو

در كدامين كوچه خود را جاي گذاشتم ؟جويبار؟ مرجان؟ چهل ؟ يا 26؟
كه با هر گذري مرا به سوي خود مي كشاند. و يا حتي از فاصله اي نه چندان دور وامي داردم چشم برگردانم و نگاهي هر چند كوتاه به كوچه ها بياندازم.و به ياد آورم پنجره هاي خانه شش ضلعي مان را كه هريك برايم دنيايي بودند....
اولين پنجره ، محل تصادف مادربزرگ و پيام ، به درخت ناروني باز مي شد كه خانه آرام پشت آن بود ، ودر آن فصلها رنگ مي گرفت
درخت نارون سبز ، زرد،سفيدو سبز
و پنجره بيست و هفت ، غوغاي هياهوي كودكان ، خانه مستانه و بهروز و كوچه اي كه از درخت نارون آغاز مي شد و با چمن هاي بيست و هفت تمام و ظهرهاي تابستان مسابقه فوتبال پيمان زير آفتاب داغ
جويبار چشم اندازي كه روزهاي مدرسه را به يادم آورد ،‌وقتي با آن روپوش خاكستري از انتهاي خيابان آمدم و صورتم سرخ شد و قلبم سرخ تر وقتي كه پسر خانه سبز آن سوي خيابان به من سلام داد و چه ساده بوي اولين عشق با گل سرخي عجين شد و به گلدان اتاق من آمد
و
پنجره واپسين
پنجره بيست و شش ،‌روزهاي برفي خانه سفيد پيرزن و پيرمردي كه تنها، بي هيچ فرزندي روزهاي جواني را پشت سرگذاشته بودندو پيمان و بهروز با پارويي درد ست بام شان را از برف پاك مي كردند
هراز گاهي ديدار پيرزن سرگرمي كوتاه من بودكه پس از مرگ شوهرش زير كرسي گرم مي نشست و قرآن ميخواندو من ساعتي كنارش مي نشستم و چروكهاي عميق چهره اش راموشكافانه با ترسي از آينده انديشه مي كردم
.

Sunday, October 21, 2007

آواز خل خلي ها

خل خلي ها وقتي آوازهاي مورد علاقه شان را مي خوانند ، آن قدر هيجان زده مي شوند كه اغلب زير دوچرخه يا كاميون مي روند ،‌از پنجره پايين مي افتند، چيزهايي كه توي جيبشان است گم مي كنند و گاهي حتي حساب روزها هم از دستشان در مي رود
وقتي يك خل خلي مي خواند ، دوست جون ها و بچه مثبت ها براي گوش كردن به آوازش جمع مي شوند . با اينكه درست دليل شعف او را نمي فهمند و كل اين جارو جنجال به نظرشان بي معني مي رسد . وسط آواز ، خل خلي دستهايش را باز مي كند . انگار خورشيد را در دست گرفته باشد يا انگار آسمان يك ظرف و خورشيد سر يك باپتيست باشد. اما براي بچه مثبت ها و دوست جون ها، آواز خل خلي سالومه ي برهنه ي در حال رقصيدن راتداعي مي كند . بادهان باز آنجا مي ايستند و از خودشان مي پرسند:آقاي كشيش چه خواهد گفت؟ مناسبات و عرف چه مي شود؟ اما چون خو.ش ذات اند در پايان براي خل خلي هورا مي كشند
خل خلي ناگهان جا مي خورد ، به اطراف نگاه مي كند و طفلكي خودش هم شروع مي كند به هورا كشيدن